Friday, June 30, 2006

زوکو در مراسم دودویی (قسمت٢)

مراسم رو به پایان بود، زوکو تمام امیدش را از دست داده بود. یکی از مسولین اعلام کرد که دیگه چیزی به پایان مراسم نمونده. ادامه داد که حالا به مدت چند لحظه بدون هدف به هر جهتی که ناخودآگاه شما دستور می دهد، حرکت کنید. می تونید شروع کنید به رقصیدن. می تونید فقط شروع کنید به دویدن. تنها اگز به کسی برخورد کردید یا صدای سوتی رو شنیدید هر جا که بودید بایستید.

زوکو شروع کرد به چرخیدن دور خودش و یواش یواش بدون هیچ گونه تصمیم قبلی در حال چرخش به یک طرف خیز برداشت. به کسی برخورد کرد. همانطور که اعلام کرده بودند همانجا بی حرکت ایستاد. سوت پایان ماجرا زده شد.

صدایی تاکید کرد که حالا هرکی به هرکی نزدیکتر باشه به عنوان زوج مورد نظر در نظر گرفته می شوند. دقت کنید که ما تعیین می کنیم که کی به کی نزدیکتره.

زوکو متوجه شد که کسی دستش رو گرفت. صدایی هم گفت شما دو نفر به هم افتادید. اون شخص دست کسی رو در دست زوکو قرار داد. زوکو تمام مراحل لغزش دست طرفش رو بر روی دست هاش با دقت می بلعید. یعنی می تونست نوشو باشه؟ دست لرزان بود. اما هنگامی که دست زوکو رو محکم گرفت کمی آروم شد.

دوباره یک صدا: خوب همه زوج خود را یافتند. حالا می توانید چشم بند خود را باز کنید. برای چند لحظه ای به صورت همدیگر خیره شوید. هیچ حرفی با هم نزنید. دهن بندهای خود را نیز باز کنید.

زوکو او را دید. او هم زوکو را دید. بغل دهن دختر کمی قرمز شده بود. خون اومده بود. زوکو گفت: وای من این کار رو کردم؟ دختر: نمی دونم. دقیق نفهمیدم، فقط یک چیزی محکم بهم برخورد کرد. زوکو: نمی دونم چی شد اونجوری پریدم. واقعیتش آخرش فکر می کردم فقط خودم موندم. احساس می کردم تنهام. دختر: حالا مهم نیست، چیزی نشده. زوکو خون رو با دستش پاک کرد. دختر: دوست داشتی کس دیگه ای باشم، نه؟ زوکو: چرا این جوری فکر می کنی؟ دختر: موقع دیدن من، جا خوردی، چشمانت رو چند بار باز و بسته کردی. انگار که تصویر رو داری اشتباه می بینی. اما نه. منم. اسم من نونو، اسم تو چیه؟ زوکو: زوکو، اوهوم. شاید. من یک خوخی هستم. تو چی؟ نونو: نه. من اعتقاد به عقل دارم. عقل صرف. عقلی که ناخواسته احساسات واردش می شه. حتی اگه خودت نخوای.

صدا: خوب حالا همگی با زوج خود جمع بشن. طرفینی که یکی از آنها خوخی هستند از در سمت چپ بروند، بقیه از در سمت راست.

زوکو و نونو به طرف در سمت چپ حرکت کردند. از در که گذشتند یک سالن بسیار بزرگ بود که جای جای اون رو میزهایی گذاشته بودند با دو کنده درخت به عنوان صندلی در دو طرف صندلی.

صدا: خوب عزیزان این آخرین مرحله است. شاید شما به کسی که می خواستید نرسیدید. اما این جمله اشتباست. هر انسانی چیزهایی برای بیرون کشیدن داره. شما در وجود هم چیزهایی پیدا خواهید کرد که یک فرد هیچ وقت در خودش نمی تونه پیدا کنه. خوب در اینجا دو قسمت شدید. خوخی ها و بقیه. در قسمت خوخی ها هر دونفر پشت یک میز می نشینند و به هم خیره می شوند. هیچ گونه حرفی با هم نمی زنند. فقط به هم خیره شوید. در قسمت دیگر نیز هر دونفر پشت یک میز بشینند، اما محدودیت خاصی وجود نداره. می تونید حرف بزنید. روی هر میز دو چیز استوانه ای شکل می بینید. در آخر مراسم هرکی یکی از آنها رو برمی دارد و با خود می برد.

زوکو و نونو آنقدر ایستادند که میزها پرشوند. این نظر زوکو بود. می خواست که میز رو خودشون انتخاب نکنند. می خواست که کاملا اتفاقی میز انتخاب شود. در آخر به سر تنها میز خالی مانده رفتند. زوکو زیر چشمی تمام افراد سالن رو زیر نظر داشت. نوشو اونجا نبود. پس مطمئنا نوشو یک خوخی نبود و همچنین با یک خوخی نیز دوست نشده بود.

نشستند و به هم خیره شدند. نونو هنوز کمی می لرزید. ضربه ای بدی به صورتش خورده بود. زوکو این رو فهمیده بود و برای همین خیلی شرمنده بود. زوکو نمی دونست که می تونه نونو رو دوست داشته باشه یا نه. اما نونو کاملا گیج بود. درد صورتش او را آنچنان مشغول کرده بود که به زوکو و رابطه شکل گرفته شده زیاد فکر نمی کرد.

ادامه دارد...

Wednesday, June 28, 2006

زوکو در مراسم دودویی (چشن باستانی اواو ها)

مراسمی سنتی و بسیار قدیمی که در آن جوان ها به سمت تجربه اولین آشنایی شون می روند. این مراسم هرسال برگزار می شود. قانونی در بین مردم اواو هست که جوانان باید تا بیست سالگی حتما یک بار تجربه آشنایی با جنس مخالف را داشته باشند.

زوکو دیگر به سن لازم رسیده بود و قرار بود آن سال در مراسم دودویی شرکت کند. او بسیار هیجان زده بود. چند وقتی بود که دختری به اسم نوشو رو دوست می داشت و این مراسم را فرصت خوبی می دانست برای رسیدن به او.

در این مراسم چهارصد دختر و پسر شرکت داشتند. مراسم در سالن بزرگی برگزار می شد. قبل از شروع مراسم چند راهنما چگونگی برگزاری جلسه را برای جوانان توضیح می دادند:

سلام به شما جوانان. این مراسم یکی از سنت های دیرینه و مهم خاندان اواو هاست. شما قراره یکی از عجیب ترین چیزهای دنیا را تجربه کنید. شما قراره بشید دونفر. شما با دونفر شدن ابزار قدرتمندی برای بازی نقش خود در دنیا به بهترین وجه پیدا می کنید. ببینید برای اینکه درک بهتری داشته باشید آن را به رقص تشبیه می کنم. رقص دونفر مطمئنا جای کار بیشتری نسبت به رقص تک نفره دارد. در رقص دونفره شما حرکات ترکیبی دارید. دونفر قابلیت های خود را به اشتراک می گذارند.

حتما قبل از این دوستانی داشتید. اما امروز قراره دونفره بودن خاصی رو تجربه کنید. قراره بهترین بازیگر مکملتون و یا بهترین همراه رقصتون را انتخاب کنید.”

زوکو از هیجان داشت دیوانه می شد، او می خواست با نوشو بشه دو نفر.

خوب حال مراسم به این شکله. چشمهای شما با دستمالی بسته می شود. شما تنها می توانید رنگ لباس همدیگر را تشخیص دهید. لباس نارنجی برای دختر ها و لبای آبی برای پسرها. همچنین دهان شما نیز با چیزی پوشیده می شود که صدای شما قابل تشخیص نباشد.

دو کار هست که شما اجازه انجامش رو دارید. یک لمس صورت همدیگر، دو پرسیدن سوال و جواب گرفتن. تمام سوالهای شما توسط ما شنیده می شود پس لطفا اسم همدیگر رو نپرسید و در کل کلک و اینا نزنید.

برای لمس صورت همدیگر باید از شخص مورد نظر اجازه بگیرید و در صورت اجازه ندادن شما حق ندارید به صورت او دست بزنید. کسانی که در روی صورت خود نشانه ای دارند، مثل جوش و اینا که مشخصه آنهاست نباید اجازه بدهند طرف به صورتشان دست بزند. نکته ای که باید در اینجا اشاره کنم اینه که تا دیدید که طرف شما اجازه نمی دهد که به صورتش دست بزنید فکر نکنید که حتما از اونهاست که نشانه داره. خیلی ها هستند که اعتقاد دارند که رابطه باید بدون هیچ استفاده از حواس صورت بگیرد، کاملا از طریق چیزی ماورایی. این اشخاص به خوخی ها مشهورند. من مطمئنم بین شما از این افراد زیاده.

در آخر چند نکته در مورد رابطه. لمس صورت برای نزدیکی جسمی شماست. شما فقط صورت طرف مورد نظر را لمس کنید و بگذارید که احساس شما به جای شما جواب دهد. سوال ها برای افراد شدیدا عقل گراست. خوخی ها نیز به چیزی ماورای درک خودشان متوصل می شوند.”

زوکو خیلی زود فهمید که یک خوخی است. اون اعتقاد داشت که نباید هیچ سخنی و هیچ لمسی صورت بگیرد. اون سکوت محض رو همه چیز می دانست. امیدوار بود که نوشو نیز یک خوخی باشد.

ماجرا شروع شد. زمان مشخصی داشت و اگه بعد از اون زمان بعضی ها به نتیجه نرسیده بودند. هرکی به هرکی نزدیکتر بود رو برای هم انتخاب می کردند.

زوکو چشمهاش رو بست و تمرکز کرد. او می خواست حضور نوشو را حس کند و به سمت او برود. دخترهایی بودند که از او می خواستند که اجازه دهد لمس شود، یا کسانی که سوال می کردند. اما او با فرورفتن در سکوتی محض به دنبال نوشو می گشت. او یواش یواش به این واقعیت که ممکن است در این انتخاب شانسی، به نوشو نرسد، پی می برد. او تحمل نداشت. زمان داشت به پایان می رسید. به نظر می رسید هیچ نیروی ماورایی به او کمک نمی کرد. با خود فکر کرد اگر تا بحال نوشو با کس دیگری رفته باشد، چی؟ او نفرت شدیدی نسبت به این آیین مسخره احساس می کرد.


ادامه دارد...

Tuesday, June 20, 2006

اسم زوکو

اسم منو از زو اول اسم بابام زورو و کو دوم اسم مامانم لوکو گرفتن. تو این جا همه بچه ها رو این جوری اسم گذاری می کنن. اسم های همه همین جوریه یعنی چند قسمتی و معمولا هر قسمت دوحرفی که حرف دوم یه حرف صداداره. مثلا لی لی، می نی، می کی، کو کو، لو لو، مو شو، نو شو، یا حتی چند بخش بزرگتر، لو کو مو تو، سو رو مو گو، مو مو مو ، سی دی کا، ...

البته بعضی گروه های نوآور هستند که اسم های جور دیگم گذاشتند. از روی اسم ها می شه، اصلیت اون خانواده رو تشخیص داد، مثلا ما از نسل او او ها هستیم، یا سی دی کا از نسل ای دی ا هستند و همین طور برو جلو.


این طریق نامگذاری دلیلی دارد که زوکو بعدها فهمید.

ادامه دارد...

Sunday, June 18, 2006

بچگی زوکو از زبان خودش

می خواین راجب بچگی من بدونین؟ یه مشت گند و کثافت رو تصور کنین، همون کل دوران پرفروغ بچگی منه.

ببینید بابا ننم(زورو و لوکو) دو تا آدم کج و کوله دوست داشتنی بودند. بابام به خاطر این عاشق مامانم شد که مثل فاحشه هایی نبود که باهاشون رابطه داشت، ننم هم به خاطر این عاشق بابام شد که مثل مردهایی بود که عاشق زنایی می شن که شبیه فاحشه هایی که باهاشون رابطه دارند نیستند.

از این ازدواج رویایی من به وجود اومدم. البته فکر نکید تولدم هم مثل بچه آدم بوده. دکتر ها هر چی سعی کردن نتونستن عادی بکشنم بیرون. این چی بهش میگن فکر کنم سزارین مثل اینکه اون جوری به دنیا اومدم. خلاصه که ما رو از یه جای ننم کشیدن بیرون.

بعدشم هم باز دهنشون رو سرویس کردم. بعد از اینکه من رو بردن ختنه کردن و این چیز من رو (دیگه گفتم اسمش رو نگم ضایع است) همچین صاف و صوفش کردن، همون شب جای بخیه ها خونریزی کرد و مجبور شدن دوباره من رو ببرن پیش دکتر.

دوران قبل از مدرسه که هیچ چی حالیم نبود. همونطوری با اسباب بازی هام بازی می کردم. عروسک های خواهرم رو تیکه تیکه می کردم. سوسک ها رو تو یه شیشه می انداختم و درش رو می بستم تا خفه شن بمیرم.

علاقه خاصی به خوردن خاک داشتم. بعضی وقت ها مامانم می فهمید و می زدتم. نه به خاطر اینکه نگران من باشه، به خاطر اینکه آبروش جلوی همسایه ها می رفت. آخه همسایه ها می گفتن به بچش غذا نمی ده بچش از گشنگی می آد خاک می خوره.

خلاصه که رسیدیم به درس و مقطع دبستان. دبستان که اصلا چیزی نداره برای گفتن همش می رفتیم مدرسه و اونجا با بچه ها یکی رو نشون می کردیم و اون رو می گرفتیم می زدیم یا چه می دونم اذیتش می کردیم. به جز این سرگرمی جذاب بعضی وقت هام گیر می دادیم به معلممون. ماشینش و اینا رو خط می انداختیم، خونشون رو پیدا می کردیم و شیشه های اونجا رو می شکستیم.

بزرگتر که شدیم زدیم تو کار دزدی. مسابقه می گذاشتیم سر اینکه کی می تونه دزدی خفن تری بکنه. بعده هام که کمی از دختر و اینا سر درآوردیم. مسابقه می گذاشتیم سر تیکه انداختن به دخترها.

بابا بی خیال دیگه اصلا به شما چه بچگی من چی شده. همش مثل هم بوده دیگه.


من اینجا یه چیزایی رو در مورد بچگی زوکو اشاره کنم:

* دورافتادگی شدید از خانواده

* نشان دادن ناهنجاری های شدید اجتماعی

* ترس از پدر تا حتی سنین نوجوانی و جوانی

* رشد عصبیت های فردی شدید به علت ندیدن محبت از مادر

* تنهایی درونی و داشتن تعداد زیادی راز خود ساز

* بدبینی شدید نسبت به تمام آدم ها و اجتماع

اما در ادامه خواهیم دید که این عصبیت ها جهت های خاص خودش را می گیرد و زوکو کاملا تغییر می کند.و نکته دیگه مورد توجه اینه که شاید تمام این خاطره بچگی رو دروغ گفته باشه، یه چیزهایی بعدها خوهید فهمید.


ادامه دارد...

Thursday, June 15, 2006

دنیای جدید

این هیچ گرایی است. این نابهنگام ترین سوال هر کس است که چگونه آن چیز شده است. آن چیز کی چیز شده است و کی کی چیز شدنش مفهوم پیدا کرده که روزی در موردش سوال شود.

به نظر می رسد جهان حکم پذیر است، اما کامل نمی شود. یه نقص بزرگ یا یه اشتباه بزرگ یا خلاقه بزرگ که دوست داشته ناقص بیافریند، که دوست داشته جستجوگرانی بیافریند که ندانند به دنبال چه می گردند.

اما در این حین بعد از پرشی ناگهانی از این تفکرات بسیار نابود کننده به جمعی ساده و صمیمی از همین گمگشتگان می رسیم. برای آنها مسلم شده است که هر چیز تجرید پذیر است. آنها به بز روی آوردند. می توانستند به هرچیز دیگری روی آورند. اما هر چیز دیگری چیز دیگری است مثل دیگران دیگر.

آنها همدیگر رو دارند اگر گم شده اند. آنها می توانند با هم یه زندگی دیگر رو بازی کنند، اگر این زندگی تحمل پذیر نیست. آنها از هر دو دسته بزرگ تقسیم شده موجودی یعنی زن و مرد هستند. به نظر دیگر چیزی لازم نیست، اینها می توانند شروع به ساختن دنیای خود کنند بدون توجه به اون خلاقه بزرگ.

می توانند قوانین خود را داشته باشند و تفکرات خود را و مخلوقات خود را. خوب اولین مخلوق این جماعت رو من، یکی از آنها سعی در آفرینشش می کنم. نام او را زوکو می گذارم.

ادامه دارد....

Tuesday, June 13, 2006

من دلم خواست پست بزارم اینجا!پس می زارم،
شما هیچ کدوم حال بستن اینجا رو ندارید؟

سرهنگ برخاست و گفت: بیا برویم تمامش کنیم!